نگفته های قلب علی
عشق ومعرفت وغم واندوه
سلام دوستان چند وقتی بود که به اینتر نت سر نزده بودم حالا امدم سلام دارم خمت همه شما دوستان عزیز مخوصا اونایی که ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هستند مرسی ممنون از همه شما یاران علی یارتان علی
?علی | در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 21:45 | پیوند
|
سلام الان که دارم اینو رو می نویسم خیلی دلم تنگه...
?علی | در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 13:2 | پیوند
| دلم پره اما نمی تونم خالیش کنم دیگه خسته شدم از چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت چت..
همش دروغه همش خالی بندی همش چاخان همش اغراق....
خو ب شرمند یاران من دیگه میرم اما اگه حرف بشنوین چت کردین صادق باشین مرسی
دوستون دارم یه دنیا...
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
?علی | در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 12:56 | پیوند
| ارسالی از طرفه الناز و نازنین خانمای گل
دوستتون دارم
عشق چيزي بي نظير است. بدون عشق زندگي همچون شوره زاري خشک و لم يزرع و بي ثمر است . اگر ثروتمند باشي و بر مسند قدرت تکيه کرده باشي ، بدون شکوه و زيبايي عشق ، ديري نمي پايد که زندگي ات تبديل به رنج و بدبختي و پريشاني خواهد شد.......... توجه توجه قابل توجه عشق من که بدونه براش ميميرم
?علی | در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 10:29 | پیوند
| ارسالی از طرف داداش حبیب
استقلال
?علی | در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:13 | پیوند
| قابل تو جه استقلالي ها.
كساني كه طرفدار استقلال هستند.
لطفا نظر دهند.تا ببيم كه كدام تيم نظر زيادي دارند.
پرسپوليس
?علی | در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:11 | پیوند
| سلام به تمام طرفدارن پرسيپوليس.
كساني كه طرفدار پرسيپوليس هستند درباره تيم پرسيپوليس نظر بدهند .
ببينم نظر پرسيپوليس زياد هست يا استقلال.
با تشكر يكي از طرفدارن طوفان سرخ آسيا پرسيپوليس
با تو اين تن شكسته داره كم كم جون مي گيره
آخرين ذرات موندن توي رگهام نمي ميره
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من
اگه رو حصير بشينم,اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالك دنيا,با تو در نهايتم من
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من
با تو شاه ماهي دريا,بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شكل يك حماسه,بي تو يك كلام باطل
بي تو من هيچي نمي خوام,از اين عمري كه دوروزه
نرو تا غم واسه قلبم,پيرهن عزا بدوزه
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من!
?علی | در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 12:20 | پیوند
| آخرين ذرات موندن توي رگهام نمي ميره
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من
اگه رو حصير بشينم,اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالك دنيا,با تو در نهايتم من
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من
با تو شاه ماهي دريا,بي تو مرگ موج تو ساحل
با تو شكل يك حماسه,بي تو يك كلام باطل
بي تو من هيچي نمي خوام,از اين عمري كه دوروزه
نرو تا غم واسه قلبم,پيرهن عزا بدوزه
با تو انگار تو بهشتم,با تو پر سعادتم من
ديگه از مرگ نمي ترسم,عاشق شهادتم من!
توي تمام لحظه هايي كه اين كتاب رو مي خوندم,تنها نبودم!يادت كنارم بود.
×××××××××××××××××××××××××××
و وقت پرواز دست ها شد,از پي هم,در بي كرانگي لحظه ها و گدازه آفتاب,كه شكافهاي تاريكي را پر مي كرد,مي گداخت جسم شناور در لحظه ها را.و لحظه ها كه مي گريختند شتابان تا به بي زماني ,كه به كام مي كشيد سبكبالي جسم ها را و صداي بال زدن پرنده اي,ناله اي,آواي قناري بود در پريدن از شاخساري.و ابرها كه آرام آرام آمدند و نوبت پرواز شد,در ميانشان.و از پس ابرها لبخند فرشتگان كه رنگين كمان شد در نسيمي كه وزيد و لحظه ها را باز آورد و لحظه ها كه آهنگين شتاب گرفتند,گذشتند,گذشتند,گذشتند و تند شدند,تند,تند,تند, تند ريزش مترنم باران شد و ناگهان آزاليا بود كه شكفت و باز بي زماني شد كه تنيد لحظه ها را و افشاند ملايمت نجوا را و لطافت بود و لطافت بود و لطافت بود.......و ناگهان..........................................................................................................
?علی | در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 ساعت 12:19 | پیوند
| ×××××××××××××××××××××××××××
و وقت پرواز دست ها شد,از پي هم,در بي كرانگي لحظه ها و گدازه آفتاب,كه شكافهاي تاريكي را پر مي كرد,مي گداخت جسم شناور در لحظه ها را.و لحظه ها كه مي گريختند شتابان تا به بي زماني ,كه به كام مي كشيد سبكبالي جسم ها را و صداي بال زدن پرنده اي,ناله اي,آواي قناري بود در پريدن از شاخساري.و ابرها كه آرام آرام آمدند و نوبت پرواز شد,در ميانشان.و از پس ابرها لبخند فرشتگان كه رنگين كمان شد در نسيمي كه وزيد و لحظه ها را باز آورد و لحظه ها كه آهنگين شتاب گرفتند,گذشتند,گذشتند,گذشتند و تند شدند,تند,تند,تند, تند ريزش مترنم باران شد و ناگهان آزاليا بود كه شكفت و باز بي زماني شد كه تنيد لحظه ها را و افشاند ملايمت نجوا را و لطافت بود و لطافت بود و لطافت بود.......و ناگهان..........................................................................................................
